تبليغاتX
راوی شبهای کویری
 چرا حلقه ازدواج بايد در انگشت چهارم قرار گيرد؟

1.  ابتدا دو دستتان را روبروي هم قرار دهيد و دو انگشت مياني دستهاي چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانيد.

2. چهار انگشت باقيمانده را از نوك آنها به هم وصل كنيد.

3.  به اين ترتيب تمامي 5 انگشت به قرينه شان در دست ديگر متصل هستند.

4. سعي كنيد انگشتان شصت را از هم جدا كنيد. انگشت شصت نمايانگر والدين است. انگشتان شصت ميتوانند از هم جدا شوند زيرا تمام انسانها روزي ميميرند. به اين صورت والدين ما روزي ما را ترك خواهند كرد.

5.  لطفا مجددا انگشتان شصت را به هم متصل كنيد. انگشتان دوم (اشاره) را از هم جدا كنيد. انگشت دوم نمايانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم براي خودشان همسر و فرزنداني دارند، اين هم دليلي است كه آنها ما را ترك كنند.

6.  اكنون انگشتان اشاره را روي هم بگذاريد و انگشتان كوچك را از هم جدا كنيد. انگشت كوچك نماد فرزندان شماست. دير يا زود آنها ما را ترك ميكنند و به سراغ زندگي خوشان ميروند.

7.  انگشتان كوچك را روي هم بگذاريد و سعي كنيد انگشتان چهارم (همانهايي كه در آن حلقه ازدواج را قرار ميدهيم) را از هم باز كنيد. احتمالا متعجب خواهيد شد كه ميبينيد به هيچ عنوان نميتوانيد آنها را از هم باز كنيد. به اين دليل كه آنها نماد زن و شوهري هستند، كه براي تمام عمر به هم متصل باقي ميمانند. عشقهاي واقعي همیشه و همه جا به هم متصل باقي ميمانند.

شصت نشانه والدين است، انگشت دوم خواهر و برادر، انگشت وسط خود شما، انگشت چهارم همسر شما و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است.

برگرفته از اساطير چيني

|+| نوشته شده توسط متجدد در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 و ساعت 23:9  
 نیمه شرافتمندانه زندگی

هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم.

در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم.

 ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن .

روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود.

 ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید نیمی از ماه سیگار برگ میکشید و مست بود و سرخوش.

 من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است روز آخر که من ازاداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم.

کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کندزندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند.

 هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟

بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم

همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی.

ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد،

 تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟

 گفتم: نه

گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی ؟

 گفتم: نه

 گفت: تا حالا با یه دختر خوشگل قرار گذاشتی؟

گفتم: نه

 گفت: تا حالا غذای فرانسوی  خوردی؟

 گفتم:نه

 گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟

 گفتم: نه

 گفت: خاک بر سرت، اصلاً تا حالا زندگی کردی؟

  گفتم: آره...نه...نمی دونم.

و ویلان همین طور نگاهم می کرد،

 نگاهی تحقیر آمیز و سنگین، به نظر حالا که خوب نگاهش می کردم او مردی جذاب بود و سالم به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود.

 ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد، ویلان پرسید: «می دونی تا کی زنده ای؟»

 جواب دادم: نه

ویلان گفت: پس

                           « سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی »

 

|+| نوشته شده توسط متجدد در جمعه دوازدهم مهر 1387 و ساعت 13:56  
 چند گـــانه

 

   سلام ؛ حدود یک ماهی میشه که چیزی ننوشتم و این دلیل خوبیه که امشب یک چندگانه بنویسم. پس خواهش می کنم از این آشی که پختم کمی میل کنید !

  •     روزهای بلند تابستان و روزه های کوتاه ما ، شاید بشود تا آُسمان قد بلندی کرد. شاید بشود خوشه ی معرفتی چید از این سحرهای عرفانی . شاید مقبول افتد نگاه های بالا در سفره های افطاری ... . معبودا ! حال که تا زمین پایین آمده ای این دستهای رو به آسمان را بگیر و بلند کن.

 

  •   پنج شنبه 21 شهریور روز ملی سینما بود و روزنامه خراسان چند دیالوگ بیاد موندنی و جالب رو چاپ کرد و من هم چند تا از اونا رو انتخاب کردم.

 

 

ما کاری به حکم نداریم ... حکم رو کاغذ مال محکمه است ... اصلیت حکم مال خداست که ما و منش ریخته و گلریزون می کنیم ... واسه کسی که آزاد میشه از چاردیواری ... که همه دنیا چاردیواریه. (اعتراض – مسعود کیمیایی)

مدرسه هنر مزرعه بلال نیست آقا ، که هر سال محصول بهتری داشته باشد. در کواکب آسمان هم یکی می شود ستاره درخشان ، الباقی سوسو می زنند.( کمال الملک – زنده یاد علی حاتمی)

سر شام گریه نکنید ، غذا رو به مردم زهر نکنین ، سماور بزرگ و استکان نعلبکی هم به قدر کفایت داریم. راه نیفتین دوره در و همسایه پی ظرف و ظروف. آبروداری کنین بچه ها ، نه با اسراف. سفره از صفای میزبان خرم میشه ، نه از مرصغ پلو ، حرمت مادرتون رو حفظ کنین. (مادر – علی حاتمی)

وقتی هوای شهرت ، مطلوب نیست ، داشتن خانه ای که دلتنگ حصارش نشی نعمته و ما شاکر به این نعمتیم. (دلشدگان – علی حاتمی)

حرفای خوب همیشه مال آدمای خوب نیست. (شب های روشن – فرزاد مؤتمن)

آیین چراغ خاموشی نیست ، قربانی خوف مرگ ندارد ، مقدر است. بیهوده پروار شدی ، کمتر چریده بودی بیشتر می ماندی.( حاجی واشنگتن - علی حاتمی)

می دونی آدمهایی که می تونن گاهی وقت ها یه شکم سیر گریه کنن چقدر شانس دارن؟ (ماهی ها عاشق می شوند – علی رفیعی)

دوست خیالی که واقعأ دوستت باشه خیلی بهتر از یه دوست واقعیه که خیال کنی دوستته. (چه کسی امیر را کشت – مهدی کرم پور)

یک جا هست که باید وایستی. یه جا هم هست که باید در ری. اما خدا نکنه که جای این دو تا با هم عوض بشه که دیگر تا آخر عمر بدهکار خودتی.(دندان مار – مسعود کیمیایی)

اگر ابراهیم خودش رو می کشت ... یعنی تصمیم می گرفت خودش رو بکشه و یا کس دیگه ای رو به جای اسماعیل برای قربانی انتخاب می کرد یا این که شک می کرد ، یا سر مرکت شو بر می گردوند، پشیمون می شد ، شکوه می کرد از خداش و اگر و اگر های دیگه ، که دیگه پدر ایمان نبود ... یه کسی بود مث من و تو . (هامون – داریوش مهرجویی)

خونه ها خراب می شن ، جاش خونه های خوشگل تر ساخته می شن. اما من نمی دونم از این اتوبان ها ، از این برج ها نمی دونم چرا وحشتم می گیره. (سلطان –  مسعود کیمیایی)

... درسته پول خوشبختی نمیاره ولی بی پولی حتما بدبختی میاره. (بوتیک - حمید نعمت الله)

خوشحالم ، مثل یک آدم الکی خوش که یه خبر خوب داره .لی کسی رو نداره که خبرشو بهش بگه. (شب های روشن – فرزاد مؤتمن)

 

  • دستهایی که کمک می کنند مقدس تر از لبهایی هستند که دعا می کنند . (کوروش کبیر)

 

|+| نوشته شده توسط متجدد در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 0:47  
 دنــیا

وقتی می شینی فکر می کنی می بینی دنیا چه قدر بزرگه ، وقتی آرزوهات رو می شمری می بینی دنیا خیلی بزرگه ، وقتی غصه دلت رو پر می کنه می بینی چه قدر این دنیا سیاهه و توی این همه بزرگیش تو چقدر کوچکی ، وقتی .... اینا همه مال اون موقع است که با خودت خلوت کردی.

  اما یه وقتایی می شه که با خودت می گی ، عجب دنیای کوچکیه هــا ! وقتی که هیچ چیزش با هم نمی خونه یهو آنچنان اتفاقات کنار هم چیده می شن که انگار این سناریو از قبل نوشته شده بوده.

اما آیا واقعا دنیا حالت ارتجاعی داره ؟ ما بازیگریم یا کارگردان ؟ فیلمنامه رو کی نوشته ؟ اصلا تابستون و زمستون یعنی چه؟

چه خوش می گه شاعر :

کاووس کیانی که کی اش نام نهادند                        کی بود؟ کجا بود؟ کی اش نام نهادند؟

خاکی است که رنگین شده از خون ضعیفان              این ملک که بغداد و ری اش نام نهادند

با خاک عجین آمد و از تاک عیان شد                       خون دل شاهان که می اش نام نهادند

صد تیغ جفا بر سر و تن دید یکی چوب                     تا شد تهی از خویش و نی اش نام نهادند

دل گرمی و دم سردی ما بود که گاهی                     مرداد مه و گاه دی اش نام نهادند

آیین طریق از نفس پیر مغان یافت                           آن خضر که فرخنده پی اش نام نهادند.

 

پ.ن1 : شعر منسوب به حاج میرزا حبیب خراسانی است.

پ.ن2 : خسرو شکیبایی هم رفت ، خدایش بیامرزاد.

پ.ن3 : ما که بمیریم کسی برامون طلب مغفرت می کنه ؟!

پ.ن4 : نمی دونم چرا این متن رو نوشتم.

پ.ن5 : خدانگهدار

|+| نوشته شده توسط متجدد در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 و ساعت 0:43  
 
سلام

خیلی دلم می خواد شروع کنم یه متن طولانی بنویسم اما حیف که مجالش نیست.

باز دوباره وقت سفر رسیده و باید با این کفشهای خسته رفت ! ره توشه ای نیست جز التماس دعایی که محتاج اجابتم.

یا علی

|+| نوشته شده توسط متجدد در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت 0:15  
 مادر

نگذار اینجا بوی خار وخس بگیرم               می خواهم از دنیا دلم را پس بگیرم

می خواهم امشب برگ برگ هستی ام را        از شاخه های این شب نارس بگیرم

کولی شدم تا مثل تقدیر نگاهت                    آیینه را از هر کس وناکس بگیرم

اما چه با من می کند چشمت که باید             هم گفته، هم ناگفته ام را پس بگیرم

کر، نیستند این ناکسان اما چگونه                داد خود از این لشکر کرکس بگیرم؟

ای تلخ شیرین، شوخ تند ای مرگ بگذار        کام خود از آن خنده های گس بگیرم

در قاب عکسی کهنه ، مادر چشم در راه         تا ماه اورا طوقی از اطلس بگیرم

کو دستمال خیس اشک؟ ای روح باران          تا گرد از آن چشمان دلواپس بگیرم

|+| نوشته شده توسط متجدد در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 20:14  
 دوره گرد

ياد دارم يك هواي سرد سرد                           مي گذشت ازتوي كوچه دوره گرد

دوره گردم كهنه قالي مي خرم                       دسته دوم جنس عالي مي خرم

گر نداري كوزه خالي مي خرم                       كاسه وظرف و سفالي مي خرم

اشك در چشمان بابا حلقه بست                  عاقبت ناله زدو بغضش شكست

اول سال است و نان در سفره نيست             اي خدا شكرت ولي اين زندگيست؟؟

بوي نان تازه هوش از تن ربود                       !!!اتفاقا مادرم هم روزه بود!!!

چهره اش ديدم كه لك برداشته                      دست خوش رنگش ترك برداشته

سوختم ديدم كه بابا پير بود                          بد تر از اين خواهرم دلگير بود

مشكل ما درد نان تنها نبود                          حتم دارم كه خدا آنجا نبود!!!

ناگهان آواز خوب دوره گرد                             پرده ي انديشه ام را پاره كرد

دوره گردم كهنه قالي مي خرم                     دسته دوم جنس عالي مي خرم

گر نداري كوزه خالي مي خرم                      كاسه وظرف و سفالي مي خرم

خواهرم بيرون دويد بي روسري                    كه اي آقا سفره خالي مي خري...

|+| نوشته شده توسط متجدد در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت 23:49  
 غروب جمعه

اکنون که قلم به دست گرفته ام از آخرین سطور نوشته ام چیزی نمی دانم ، حتی شاید دلیل این نوشتن و مخاطبش را هم ندانم اما حسی در من است که برای بیانش و شاید رها شدن از آن راه دیگری نمی دانم. غروب جمعه هم بر این احساس می افزاید. حسی برای میل به درون ، برای خزیدن در پیله ی خود ، برای تنها شدن . و منی که همیشه تنهایی های شیرینم را با قلم و کاغذم قسمت کرده ام.

   آن هنگام که خسته می شوی چه می کنی؟ آنگاه که دستاویزی برای تخلیه نداری. آن وقتی که دلت می خواهد فریاد کنی ، آن هنگام که در انتظار گمگشته ای هستی !

   و چه سخت است انتظار ...! ما را به زور به این سرای مهمان کرده اند و دیرمان می شود رفتن. می گویند تنها نمی توان رفت باید او بیاید. اویی که راهبر است . پس چرا نمی آید ؟ یگوییدش این ناخوانده مهمانان میزبان گریز را تاب ماندن نیست... !

فرزند فاطمه ! چشمانمان به در سوخت و کفشهایمان را توان همراهی نیست ، مانده ایم .

یا دستمان گیر و راه بر یا راه را بنما.

|+| نوشته شده توسط متجدد در جمعه دهم خرداد 1387 و ساعت 20:53  
 تعظیمی در مقام استاد

چنین آورده اندکه اسکندر خیلی به معلم خود احترام می گذاشت. از او پرسیدند که چرا معلم خود را بیش از پدر تعظیم و تکریم می کنی؟ پاسخ گفت: به سبب آن که پدرم مرا از عالم ملکوت به زمین آورد و استاد مرا از زمین به آسمان برد.

 

  دوست می دارم تمامی آنها را که چیزی و حتی چیزکی مرا آموخته اند. چه آنان که از اولین نفس معلمینم بوده اند و چه آنان که به لطف حضور در محضر درسشان بر اندوخته ام افزوده اند. از این قدرشناسی بر خودم می بالم ، از این که در پاسخشان سر افکنده نیستم. از امروز دنیا ناخوشم ، که اطفال دبستانی معلمشان را هم ملعبه ی جهلشان می پندارند. ناشادرم از پدر و مادری که قدر استاد را در مهر نابجای خویش لگد می کنند و غافلند که تبر بر پایه های جایگاه فردای خویش می کوبند. افسوس که قدرشناسان حق استادی چه زود پیر شدند.

  نفرین بر آنان که حق استادی را به ریال محاسبه می کنند. خوب کرده اند آنان که سالمرگ معلمی را روز معلم نام نهاده اند. آری ! روز معلم برای قرائت فاتحه ای بر گور مقام شامخ معلمی است.

  دست ادب به سینه می گذارم و تا زمین خم می شوم و سلام می گویم به تمامی آنان که از تدریس لذت می برند و با تمام ناملایمات به حرفه شان عشق می ورزند.

 

درود بر معلمان سرزمین مادری ام

 

 

 

گفت استاد مبر درس از یاد                           یاد باد آنچه به من گفت استاد

یاد باد آن که مرا یاد آموخت                           آدمـــــی نان خورد از دولت یاد

هیــــچ یادم نرود این معنی                           که مرا مــــــــادر من نـادان زاد

پدرم نیز چو استـــــادم دید                            گشت از تربیــــت مـــــــن آزاد

پس مرا منت از اسـتاد بود                             که به تعلـــیم من استاد استاد

هر چه میدانست آموخت مرا                          غیر یک اصــــل که ناگفته نهاد

قدر استاد نـــــــکو دانستن                            حیف! اســــتاد به من یاد نداد

گر بمردست، روانش پر نور                             ور بود زنــــــده، خدا یارش باد!

ایرج میرزا

|+| نوشته شده توسط متجدد در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:40  
 هر دم ...
                          هر دم از این باغ بری می رسد            تازه تر از تازه تری می رسد

  برای چیزایی که دلیلش رو نمی دونیم میگیم قسمت بوده . حالا اینم قسمت بوده دیگه

بهر حال یه چند روزی توفیق اجباری شد که توی خونه بشینیم و دوستان بیان عیادت. برای همگی آرزوی سلامتی دارم.

آها ... ! عمل آپاندیس  انجام دادم.

|+| نوشته شده توسط متجدد در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:14